تبليغاتX
نجوا
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
"جمهوری اسلامی"؛ نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد

 

نامه دخترانم بعد از لغو ملاقات توسط بازجو :

 

 

قابل توجه رسانه­های زنده­ای که هنوز ته رمقی برای اطلاع­رسانی دارند. آنها که هنوز هستند و جرات و جسارت آن را دارند که از زنده­ترین آدم های این سرزمین خبر بگیرند و به اطلاع مردم بزرگ کشورمان برسانند.

خواهشمند است دیگر هیچ خبری از خانواده­ی سربلند و سرافراز شهیدان عرب­سرخی و بزرگ­مرد آزاده­اش کار نکنید. ما داشتیم آماده می­شدیم تا به ملاقات پدر برویم. همه چیز آماده بود. دانه­های سرخ انار داشت دانه می­شد و پرتقال­ها شسته و مهیا منتظر بودند، که "برادر سیدحسین" زنگ زد و خبر داد: "قرار ملاقات شما امروز لغو است. چرا در حضور میرحسین موسوی از قول آقای عرب­سرخی گفته­اید اگر او امروز کشته شود همنشین برادران شهیدش می­شود؟!" مادر خنده ای کرد و به ما گفت "عجب! ما را به خاطر کار شدن خبر حضور سبزش توسط خبرنگاران می­ترسانند؟ قرار ملاقات در اختیار آنهاست، اگر می­خواهند و تنها ابزارشان است، بگذار لغوش کنند. همسرم را، پدر فرزندانم را از ما گرفته­اند، فکر می­کنند این اهمیت کمتری از ملاقات با او دارد؟ می­گویند نباید حرف زد؟ فکر می­کنم آنها یک چیز بزرگ را فراموش کرده­اند. پدر فرزندان من امروز به­خاطر حرف زدن دربند است. ظاهرا ما نباید حرف بزنیم و دیده شویم."

رسانه­های محترم! نباید به چشم آید که ما مسلمانیم و از خانواده­ی شهدا و انقلاب و جنگ. باید در سکوت خود دست و پا بزنیم تا چند دقیقه­ای از موهبت دیدار با پدر بهره مند شویم. همان پدری که با آرمانی به بزرگی انقلاب اسلامی و خمینی کبیر(ره) و به خاطر اعتلای خون هزاران هزار شهید، رنج چنین محرومیت بزرگی را به جان خریده است. چه خیال بی­پایه­ای، ما فرزندان فریادهای بلندآوازه­ایم. ما فرزندان گام­های سبز این سرزمینیم. ما فرزندان سروهای استوار و سربه فلک کشیده­ایم. پدر را نبینیم؟ چه باک!! مگر نفس ما گر­م­تر از نفس فرزندان عمویمان است که سال­هاست پدرشان را ندیده­اند. ما همواره پیش از پدر، با او و پس از او، خدای بزرگ را داریم که او را در چشم­انداز نگاه خویش گذارده­ایم و او چه بزرگ­وارانه حضور ما را باشکوه پذیراست. بی دغدغه، بی رنج، بی هراس!...

آقای بازجو! بهتر است به جای نگرانی از خبر سایت­های فیلتر شده، نگران اراده­ای باشید که در خیابان­ها جریان یافته است.

آقای بازجو! واقعاً فکر می­کنید ما نباید حرف بزنیم. به نظر شما مردم نیازی به حرف شنیدن و خط گرفتن دارند؟ امروز در خیابان نبودید؟ باید می­بودید و مردم را می­دیدید. شلیک هوائی بود، باتوم و گاز اشک­آور بود، بوی آتش و آشغال سوخته در خیابان­ها غوغا می­کرد. اما هیچ­کس نمی­ترسید. مردم "شعار یا حسین میرحسین" می­دادند و پارچه­های سبز خود را تکان می­دادند. من ترسیدم و شیشه ماشین را بالا کشیدم، اما هزارها جوان و پیر، مرد و زن، گروه گروه در خیابان شعار می­دادند. باید بودید و می­دیدید.

امروز خیابان "طالقانی" امتدادی داشت به بلندای "مطهری"، "بهشتی"، "انقلاب" و "آزادی"، و از حلقوم همه خیابان­ها فریاد "جمهوری اسلامی" به گوش می­رسید.

آقای بازجو! چه خیالی در سر دارید؟ پدر من امروز از همیشه­ی زندگیش روشن­تر دیده می­شود. حتی روشن­تر از کار بزرگ خبرنگارانی که شما را ناراحت کردند. روشن­تر از خبر واقعی آنان که زینت­بخش صفحه­ی اول رسانه­ها بود.

لا یُحِبّ اللهُ الجَهرَ بِالسّوءِ مِنَ القَولِ الّا مَن ظُلِمَ وَ کانَ اللهُ سمیعاً علیماً

"خدا دوست نمی­دارد که کسی به گفتار بد (به عیب خلق) صدا بلند کند مگر آنکه ظلمی به او رسیده باشد، همانا که خدا شنوا و داناست."    سوره نساء آیه 148

                                                             ساجده و فاطمه عرب سرخی

 

نوشته شده توسط رها در 20:46 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پنجم آبان 1388
سرود جمهوری اسلامی ایران

دیـروز در مراسـمی شـرکت کرده بـودم که طبـق معمـول با قـرآن و سـرود جمهوری اسلامی ایران آغاز شد . از شروع نظام مقدس جمهوری اسلامی ، همیـشه با شـنیدن سـرود ملـی کشـورم احسـاسی بسیـار خوشـاینـد پیدا می کردم و همواره تصورم این بود که معنی کلمات بکار رفته در آن را  کاملأ درک کرده ام ، اما دیروز همزمان با شنیدن و احساس غرور ، ناخودآگاه همۀ آن کلمات به مثابۀ ناقوسی هشداردهنده بر مغزم کوبید و الفاظ زیبای آن مانند سربازان به صف شده در پشت صحنه و پرده که به مرور زمان ، خاطره و یادشان کمرنگ و مات می شود ، در ذهنم شروع به رژه کردند .

" سر زد از افق مهر خاوران  ... "

سر زد : طلوع کرد...چه زیبا ! طلوع یعنی شروع آنهم با روشنائی و درخشش

افق : چه گسترده و فراگیر !

مهر : خورشید ، محبت

خاوران : پهنه و صحنۀ هنرنمائی این مظهر مهر و محبت از این گستره

فروغ : باز هم روشنائی ، بینائی ، آگاهی ...

دیده : عامل بصیرت ، چشم ....

حق باوران : چه زیبـاست باور حـق اما چه کسی می تـواند با اطمینـان بگوید حق را باور دارد و چگونه ؟

اصلأ ملاک تشخیص حق از باطل را چگونه باید ترسیـم کرد ؟ فقط در گفتار ؟!

آیا جز اینسـت که برای باورش آن را اگـرچه با دیـدۀ دل باید دید ، حس کرد و با همۀ وجود با آن پیوند خورد ؟

بهمن ، فر ، ایمان ، پیام ، امام ، استقلال ، آزادی ، جان ، ما ، شهیدان ، گوش زمان ، فریاد ، پاینده ماندن ، جاودانگی ، جمهوری ، اسلامی و ... ایران

حال تصـدیق می کنیـد شبـاهت این کلمـات زیبـا و پر معنا را به سربازان صف کشیدۀ مهجور و فراموش شده؟

براستـی چه رفتـه است بر ما و کشـور ما که اینگـونه غـرور و عزتمان را فقط باید در قالب کلمات سـرود ملی به کودکانمان بیاموزیم و اگر جوانان ما معانی تک تک این الفاظ را طلب کنند ، با انگ اغتشاش و آشوب ، سرکوب شوند ؟

"فر ایمان" را که نسـل ما شـاهدش بوده چگـونه بایـد به نسـلهای بعـد نشان داد ؟

"پیام امام (ره)" ، "استقلال"بود و "آزادی" ، بدیهی است که "استقلال" علاوه بر عـدم وابستـگی به بیـگانگان، حق انتخاب دیدگاه های داخلی را هم شامل می شـود ، و اما "آزادی" ... اگـرچه ملـت ما آنچـنان نجیـب اسـت که با وجـود مشـخص نکـردن نـوع آزادی در ایـن عبـارت ، هیچـگاه برداشـتی غیر از آزادی مشروع و معروف از آن نمی کند ، اما همین آزادی مقبـول عرف و شرع را کجا باید حـس کرد ؟ در مطبوعـات ؟ انتخـابات ؟ معـابر و خیـابانها ؟ ویا درون منازل و به هنگام خواندن دعای کمیل ؟!

حال این پیام شیوا و متین امام راحل (ره) چگونه باید نقش "جان" "ما" شود ؟ " مـا " یعنـی مـن و تـو و او و ...  " مـا " یـعنـی " هـمــه " ، نه فـقـط طـیـف و جریانـی خاص ...

... و " شـهیـدان " آنان که نه صـدا و نجـوایشان ، که "فـریادشان" در "گـوش"  " زمان " پیچیده است ...

چـه خـوب که حـداقل "زمـان" ، "گوش" شنـوائی بـرای فـریادها دارد امـا ایـن مسئله را چگونه باید برای جـوانان حل کرد که باید "فریاد" زد تا در گوش زمان بپیـچد اما پاسـخ فـریاد ، بنـد و اسارت است و حرمان و هجران ؟ چه توجیهی می توان یافت برای دستـگیـری و زندان کردن کسـی که فقط به حکم وظیفۀ شـرعی و انسـانی ، خـواهان احـقـاق حـق خویـش شـده اما آنچـه نصـیبـش می شـود محـرومیت از حقـوق شهـروندی است به گونه ای که حتی  تماس تلفنـی یا دیدارهای قانونی دیر زمان با خانواده را نیـز باید لطـف و رأفـت تلقی نمود ؟...

و در پـایـان پـس از اینـهمـه اقتــدار و شـکوه و زیـبــائی ، آنچـه آرزو می شـود "پاینــدگی " و  "جاودانــگی" اسـت با همۀ گستـردگی معنا برای "جمهوری"  "اسـلامی" "ایـران" و در هـر یک از این سـه کلمـه تمامی معـانی و مفـاهیـم مطلوب ، نهفته است :

" جمهوری " یعنی اقتدار و سروری و سالاری مردم

" اسلامی " که اتفاقأ باید عامل رأفت عملی در گفتار و کردار باشد

و " ایران " که هر چه می خواهیم برای سربلندی و عزت و اقتدارش است .

 

 

نوشته شده توسط رها در 13:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
هر که در این بزم مقرب تر است ، جام بلا بیشترش می دهند
 

می خواستم نامه ای بنویسم به کسی که در قدرتی باشد . فکر کردم برای رئیس جدید دادگستری بنویسم ، دیدم جایگاه رئیس قوۀ قضائیه بالاتر است ، تصمیم گرفتم به رؤسای سه قوه که از قدرت زیادی جهت اتخاذ تصمیمات مهم برخوردارند، بنویسم اما دیدم بالاتر هم هست ، به مقام معظم رهبری چطور؟... ناگهان آیه شریفۀ قرآن تلنگری محکم به ذهنم زد   "ید الله فوق ایدیهم " اصلأ چرا به خودش ننویسم و بی جهت وقت بقیه را بگیرم ؟ همو که خودش آفرید و رسالت را برای انسان تعریف کرد و همه را مسئول و موظف دانست . پس نامۀ سرگشاده ام را برای خدا می نویسم و می دانم که می خواند حتی اگر ننویسم اما مینویسم که همه بخوانند :

 

نامه ای سرگشاده فقط به خدا

 خدای مهربان

عرض سلام و ارادت

می خواهـــم بدون تکلف برایت بنویســم و می دانـم که هر شکلی باشد می پذیری .

خدایا تو می دانی که همسر قهرمان من از زمانی که کودکی خردسال بود یعنی از  ۸ سالگی در بازار به کارگری پرداخت در حالیکه همزمان به تحصیل در مدرسه و در کنار آن نیز به دروس و مباحث مذهبی مشغول بود. از سنین نوجوانی به فرمان خودت که گردن نهادن به حکومت ظلم را ، مذموم دانسته و انسانها را مسئول سرنوشت خود می دانی ، به مبارزه علیه رژیم طاغوت پرداخت و از همۀ امکانات و فرصت های پیش آمده چشم پوشی کرد بخاطر نجات و آزادگی و سرافرازی میهنش .

پس از پیروزی انقلاب اسلامی با مشغولیت شاقه  و فراوان در نهادها و ارگانهای دولتی و سپس همزمان با آغاز دفاع مقدس با حضور در جبهه ها و مأموریت های مربوطه ، بار دیگر از خیل عافیت طلبان و محافظه کاران جدا مانده و به انجام وظیفه در برابر دشمنان داخلی و خارجی پرداخت و در این راه بر خلاف فرصت طلبانی که با استفاده از شرایط تحصیل و امکانات آن روز، امروز توانسته اند مناصب ظاهری قدرت را در دست بگیرند ، تنها به مصالح اسلام و انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی می اندیشید .

خدایا تو شاهدی که او با برکف نهادن جان و مال خویش در راه تو و با وجود شهادت دو برادر عزیز و تعداد زیادی از بستگانش ، هیچگاه گله و شکایتی نداشته و همه را افتخار و موهبت و توجه خاصه از سوی تو می داند .

و امروز بار دیگربا آزمایشی از سوی تو مواجهیم . امروز کسانی ما را به اغتشاش و آشوب و اقدام علیه نظام متهم می کنند که خود باید پایبندیشان را به اصول اولیۀ انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی و آرمانهای امام راحل (ره) ، برای ملت اثبات نمایند .

خدای خوبم از تو می پرسم اگر ما به این نظام، اعتقادی نمی داشتیم آیا اینگونه فعال در انتخابات شرکت می کردیم که اکنون افتخار به صحنه آوردن این جمعیت عظیم پای صندوقهای رأی به غلط نصیب عده ای دیگر شود ؟

خدای مهربانم

و حالا که این بنــدۀ خالص و مخلصت را اینچــنین با اتــهامات واهی در بند می بینی و شاهد تحمل و صبوری او هستی ، تقدیرت چیست ؟ او که هنوز با همان اعتقادات و حتی محکمتر در راه آرمانهای انقلاب و امام  ، در سلول انفرادی و بدون هیچ امکانی حتی از دیدن فرزندانش در این مدت طولانی محروم است ، آیا حق دارد از تو سؤال کند که تا کی و کجا زندگی و فرزندانش را باید فدای راه تو کند ؟

هر چند یقین دارم آنچنان مقاوم و صبور و مؤمن به ادامۀ این راه است که حتی به خود اجازۀ چنین سؤالی را که رنگ و بوی گله دارد ، نمی دهد .

او که در ملاقات کوتاهمان پس از مدتها با وجود کاهش وزن بسیارزیاد در مدت اسارت و رنجی که آشکارا از درد استخوانها و زانو می برد همچنان مانند کوهی پرصلابت و مقاوم از وضعیت خوب و مناسب خودش سخن میگفت . و چه زیبا زندگی را برای خودش در همان شرایط ترسیم و قابل تحمل کرده است!

اما خدایا اجــازه بده من از تو گله کنم ... از تو که همه چیز را می بینــی و می دانی و هنوز سکوت می کنی و مهلت می دهی ...

از تو که ناله های شبانۀ مادر همسرم که ۲ پسر دیگرش را هم در راه تو هدیه کرده ، می شنوی و باز هم دعوت به صبوری می کنی ...

از تو که می دانم دعاهای فرزندان شهید را برای عموی قهرمان و در بندشان می پذیری اما اجابتش را به آینده موکول می فرمایی ...

از تو که فریاد "الله اکبر" همۀ مردم را می شنوی و اجازه می دهی این شعار بزرگ نمازمان ، جرمی نابخشودنی تعریف شود ...

از تو که ...

از تو که ...

نه خدایا مرا ببخش ... نمی خواهم با گله و شکایت اجرم را زائل کنم . باز هم تو را شاکرم و اینهمه را لطف و توجه تو میدانم و مطمئنم که " هر که در این بزم مقرب تر است ، جام بلا بیشترش می دهند " فقط از تو می خواهم همانگونه که تا کنون استقامت داده ای کمک کن تا همۀ قهرمانان در بندمان با پایمردی و استواری و با عنایت به اینکه " آن را که حساب پاک است ، از محاسبه چه باک است؟" با سرافرازی و سربلندی به آغوش خانواده هایشان بازگردند .

در انتها به مصداق کلام زیبای خودت صبوری و بردباری پیشه می کنیم و  از تو پروردگار قادر و متعال می خواهم که ما را از این امتحان الهی ، موفق و سربلند خارج فرمایی که خود فرموده ای :

" ولنبلونكم بشيء من الخوف والجوع ونقص من الاموال والانفس والثمرات وبشر الصابرين "

                                     امضاء : بندۀ حقیر و صابر و همیشه شاکر

نوشته شده توسط رها در 13:47 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یکم مهر 1388
تولدت مبارک آرام جانم
  

سالها پیش وقتی هنوز خیلی کم سن و سال بودم و تازه ازدواج کرده بودم ، گاهی به صحنه هایی از حوادث ناشی از دفاع مقدس بر می خوردم که با تلاش و تفکر آنها را در می یافتم مثلأ یکبار مادر پیر شهیدی را دیدم که تمام زندگیش را در مقبرۀ تنها فرزندش تعریف کرده بود و بهشت زهرا کشورش شده بود و قبر شهیدش خانه اش ... و من با همۀ جوانی و بی تجربگی فکر می کردم درکش می کنم ، البته درک می کردم اما امروز کاملأ احساسش میکنم  و با تمام وجودم لمس میکنم . امروز که اوین کشورم شده و درب بزرگ اوین ، خانه ام و یکی از سلول های انفرادیش وجودم که قلبم در آن می طپد با پوست و گوشت و استخوانم و با هر قطرۀ خونم که در رگهایم جاریست ، آن مادر شهید و هزاران داغدار دیگر را می فهمم ، حس میکنم و پیوند می خورم . اصلأ چرا راه دور برویم ؟ مگر نه اینست که مادر همسر قهرمان خودم نیز مادر دو شهید است و فرزندانی صالح و شایسته تربیت کرده است و اکنون باید پس از ۷۵ روز دوری و بی خبری ، فرزند صالحش را که زمانی طولانی در لباس رزمندگان دفاع مقدس دیده ، در کسوت و جایگاه متهمان مشاهده کند ...

اکنون کارهایی می کنم که هرگز در مخیله ام نمی گنجید . اگر هر سال ، تولد همسر عزیزم را در حضور او و در کنار خانواده ، با جشنی کوچک اما پر مهر به شادی می نشستیم امسال بدون حضور ظاهریش در مقابل دیوارهای بلند اوین با جشنی که با حضور بستگان و دوستان ، بسیار باشکوهتر شد ، تولدش را تبریک گفتیم ...

 

و اینک با تمام وجود به او که همۀ زندگیم است می گویم :

" به تـو ، وجـودت را

به خودم ، بودنت را

و به دنیا ، آمدنت را

تبــریک می گـویم ."

            

ادامه مطلب را هم ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رها در 13:8 | | لینک به این مطلب
شنبه هفتم شهریور 1388
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
۵۴ روز گذشت و در ماه رمضانی دیگر هستیم ، ماه مبارکی که خانواده ها دوست دارند در کنار هم به عبادت و روزه داری بپردازند و اینک به لطف برخی مسلمان نماها ، بسیاری از ما از این موهبت الهی محروم شدیم ... قبلأ هم گفته ام : این نیز بگذرد ...

اما مدتیه که دلم میخواد بخشی از شعر معروف شاملو رو بذارم که الان با تمام وجود حسش می کنم :

دهانت را مي‌بويند

مبادا كه گفته باشي  دوستت مي‌دارم.

دلت را مي‌بويند

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

كنار تيرك راهبند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مكن.

روزگار غريبي‌ست، نازنين

آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

التماس دعا ...

نوشته شده توسط رها در 12:1 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی ام تیر 1388
تقدیم به همسر قهرمانم
                         

 بــا تــو  مـن  اوج ســـرورم                  بی تـو از نـور چه دورم

 با  تــو سـرمسـت غــرورم                  " بی تو در حسرت نور "

                                               *

 با تو من عشقم و هستی                  تو  مرا " عهد ألستی"

 دشـمنـت ، ذلت و پسـتی                 " مهرت اما همه شور "

                                               *

 زورمنــــد ، از تو هـراســان                 کاخ ظالم هست لرزان 

 باطـل ، از قهــر تو ترســـان                " و تـو امـا چه صبــور "  

                                                *

 تـــو مــــرا راحـــت جــانــی                 تو مبــاهـات جهـــانی 

 جائـــر ، از نام تو  " فانــی "                 " یادت آئینۀ شـــــــور "

سروده شده در تاریخ  ۳۰/۴/۸۸                              

نوشته شده توسط رها در 14:58 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
فیض الله عرب سرخی ، قهرمان همیشۀ تاریخ

 

تو را به هر طرف که می روم

به جان خویش بسته و

به قلب می کشم به دوش

تو در خیال من که نه ،

به هر نفس که می کشم

نشسته ای چه نازپوش !

..................................................................

و اینک به جای نجوا فریاد برآرم :

در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز

استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

نوشته شده توسط رها در 12:51 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هشتم تیر 1388
این نیز بگذرد
 سلام به همۀ دوستان گلم .

بابت این مدت که نتونستم چیزی بنویسم یا به عزیزانی که محبتشـون همیشه شامل حالم بوده ، سـر بزنم معذرت میخوام و از اینـکه نگرانتـون کردم متأسفم ، بهر حال فکر می کنـم خیــلی از دوستـان با توجه به اوضـاع پیـش آمده و مشـکلاتی که گریبـانگیــر بســیاری از خانواده ها شـده ، فکرشـون آشـفته و قلبشـون متأثر شـده ... بنـا بر این پست ایندفعه فقط یک حکایت کوتاهه ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....

 روزی پادشاهی به بهلول گفت : کلامی بگو که هنگام شادی ، غمگینم سازد و هنگام غم ، خوشحال...بهلول گفت : " این نیز بگذرد . "

نوشته شده توسط رها در 16:23 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
انتخابات و یک بام و دو هوا
هر چی می خوام توی این وبلاگ سیاسی نباشم نمیشه ، یعنی نمی گذارند که بشه راستـش فکر می کنـم دیـگه الان خوشـبختانه همه یه جورایی اهل سیاست شدند و خودشون سعی می کنند قضایا رو تحلیل کنند و نظر بدهند اما چقــدر خوب میشـــه که این اظهار نظــرها با رعایت تمام اصول اخلاقی و انسانی باشه . نمی دونم چرا بعضی از ما خوبی و بدی یا بهشتی و جهنمی بودن آدمها رو با ترازوی سلایق و برداشتـهای شخصی خودمون از دین تعیین می کنیم ؟ اصلأ مگه ما خداییــــــــــم که به این راحتی برخی رو بد و بعضی رو خوب اعلام می کنیـــم ؟ این روزها که می بینــم جوانان ما با این شــور و اشتیــاق به ســرنوشـت مملکتشـــون علاقه نشـون میـدن و می خوان توی انتخـابات شـرکت کنند ، احسـاس دو گانه ای پیدا کردم ، از طـرفی خوشحالم که فرزندان ما به بلـوغ فکری رسیدند و می خوان خودشـون تصمیـم بگیرند و از طرفـی غصـه می خـورم که چـرا بعضـی از ما با خـودخواهیــهامون اونا رو سوق میدیـم به سمتـی که پسنــدیدۀ هیـچ جنــاحی نیســـت. با خودم فکر می کنـــم چرا بعضــی از مردم به خودشــون اجازه میــدن از روی ظـواهر و رفتارهای هواداران و طرفداران یک کاندیدا، انواع و اقسام تهمتها رو به یک آدم شــریف و دلسـوز بزنند که همـواره مورد تأییـد همه حتی خود اینان بوده (به سید بودنش هم کاری ندارم) . چــرا؟ جــرمش اینـه که مثـلأ ملی،مذهبیها یا جوامع اقلیتـــهای دینی ازش حمایت کردند؟ خوب این مگه چیـز بدیه؟ اگـر به بیگانه پناه می بردند خوب بود؟ تازه مگه زمان پیــروزی انقلاب اسلامی ،همۀ اینها از امام راحل (ره) حمایت نکردند و رأی به جمهــوری اسلامی ندادند پس آیا مـا میتــــونیم به خـودمـون اجـازه بدیــم و بگیــم چـون اقلیتـــهای دینی و غیر مسـلمانها هم از امام حمایت کردند پس ... بهتر نیست کمی به خودمون بیاییــــــــم ؟ اونم وقتی که همون تیـپ آدمهایی که مورد پسندتون نیستند از کانـدیـدای شــما حــمایت می کننـــد !!!! چـه جــوریه که حمایـت اینـجور آدما از "میـــر حسیـن موســوی" بیانـگر بی دینی و بدی این کاندیدا میشه اما اگر همینها از آقای احمدی نژاد حمایت کنند خیلی هم...

نمی خواستـــم اینقدر بنویسم اما با دیدن عکس ها و صحنه هایی از مراسم حامیــــان آقای احــمدی نژاد تصمیــم گرفتم  این پســت رو بذارم  که با دیدن عکسها ببینم بازم مخالفان موسوی این حربه رو بکار می برند؟...

البته باید این توضیح رو بدم که من حتی به اینها هم ایراد نمی گیرم چون معتقدم هر شهروند با هر زبان و قومیت و پوشش و .... حق داره در مورد آیندۀ کشورش و تعیین رئیس جمهور اونم از بین افرادی که از فیلتر شورای نگهبان گذشته اند انتخاب خودش رو داشته باشه .

                    

                           

                                                   

                          

                                                          

                                                                                                                                                            

 

نوشته شده توسط رها در 9:50 | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهارم خرداد 1388
سفر تبریز
اول از همه می خوام دستامو به نشونۀ تسلیم بالا ببرم و از همۀ دوستان که این مدت بهشون سر نزدم عذر خواهی کنم ، آخه راستشو بخواهید اصلأ تهران نبودم رفته بودم تبریز (یه اردوی کاری) پس تصدیق می کنید که عذرم موجه بوده ... و بعد عکسهایی رو از این سفر که با وجود خستگی مفرط ، بسیار خوش گذشت براتون بذارم .

اینجا آبشار آسیاب خرابه است که البته دیگه اثری از آسیاب نیست و به جرأت میتونم بگم گوشه ای از بهشته ....

ببینید چه جوری مثل آب ندیده ها با اینهمه لباس رفتیم زیر آب زیبا و سرد آبشار

اینم کلیسای "سنت استپانوس" معروف به کلیسا خرابه که خیلی زیبا بود.

اینجا به علت تعداد زیاد بچه ها ، بعضیهاشون مجبور شدند دراز بکشند ، اینو گفتم که خدا نکرده حمل بر بی ادبی اونا نشه ...

و اینجا هم منطقۀ جلفا کنار رود ارس

البته کندوان هم رفتیم و فقط اینو بگم که اگر اونجا رو نمی دیدم و می مردم خیلی جای حسرت داشت. میتوان گفت در دنیا فقط همینجاست که خانه هاش در دل کوه حفر شده چون دو روستای دیگه ای که توی کل دنیا اینجوری بوده تخریب شده و خالی از سکنه است .

اینم عکسی از پارک زیبای "ایل گلی"

راستی خیلی دلم سوخت چون درست فردای روز برگشتمون (یعنی دیروز ، دوشنبه) قرار بود " میر حسین موسوی " به تبریز سفر کنه و ما متأسفانه توفیق دیدار نداشتیم فقط بگم که توی آذربایجان غربی و شرقی همه طرفدارش هستند . إنشاءالله خدا کمکش کنه ...

نوشته شده توسط رها در 15:0 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ...

مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق

گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»

دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي

 فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا

من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟

دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل

 رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

 

نوشته شده توسط رها در 12:56 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
بعضی ها ...

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند. هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند. 

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كره زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جورهاي مختلف هستند.

شما چطور؟ آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد ؟؟؟

 

نوشته شده توسط رها در 14:46 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و نهم فروردین 1388
دنیای مجازی
چه دنیای عجیبیه دنیای مجازی و عصر اینترنت ... فقط کافیه با یه خط تلفن و رایانه و چند تا کلیک کردن واردش بشی ، دیگه نه مرز می شناسه ، نه نژاد و قومیت ، نه زبان و مذهب ، نه زن و مرد و کودک و ...

اما وقتی وارد این دنیای مجازی میشی ، می بینی که در واقع اونه که وارد دنیای تو شده ، به زندگیت راه یافته و تو رو درگیر خودش کرده ...

یه روز با شادی آدماش خوشحال میشی و توی وبلاگشون نظرات شاد و پر از طنز میذاری ، یه روز غمها و غصه هاشون رو می بینی و توی همون دنیا باهاشون ابراز همدردی می کنی ... گاهی می بینی تولد یه کوچولوی خوشگل و ناز چه جوری فضای وبلاگ دوست اینترنتی ات رو پر کرده ، گاهی هم در غم از دست دادن عزیز یکی از اونا پشت کامپیوترت اشک می ریزی ...

می بینید ما آدمها هنوز می تونیم خیلی عالی با هم ارتباط بگیریم و همدیگه رو بخوبی درک کنیم . وقتی توی دنیای غیر ملموس می تونیم اینقدر یکدل و مهربون باشیم  چه اتفاقی میفته که گاهی رودررو اینقدر باعث آزار و اذیت بعضیها میشیم ؟

چرا وقتی می خواهیم مستقیمأ با کسی صحبت کنیم ،همدیگه رو نمی فهمیم و تحمل نمی کنیم ؟ من فکر می کنم یکی از علل اصلیش اینه که وقتی چیزی رو می نویسیم یا نوشتۀ کسی رو می خونیم براش وقت میذاریم و روش فکر می کنیم که مبادا سخن ناپخته ای بنویسیم ، اما هنگام  صحبت کردن حاضر نیستیم لحظه ای وقت بذاریم و حرفی رو که قراره بر زبون بیاریم قبلأ بسنجیم و شاید یه علتش هم این باشه که حاضر نیستیم خودمون رو در همون لحظه بجای فرد مقابل قرار بدیم .

ایکاش همون وقتی که داریم کسی رو از خودمون می رنجونیم فورأ فکر کنیم که داریم اون ماجرا رو توی یه وبلاگ می خونیم و ببینیم حالا چه حسی نسبت به هر یک از طرفین داریم ؟ شاید اینجوری به جای اینکه همش به فکر ارشاد و اصلاح دیگران باشیم ، کمی هم به خودمون بپردازیم و ایرادات و اشکالات خودمون رو هم ببینیم . حیف که معمولأ این اتفاق نمی افته وگرنه چه دنیای شیرین و دوست داشتنی و خوبی میشد !!

"همه می خواهند بشریت را عوض کنند ، اما دریغا که هیچکس در اندیشۀ تغییر خویش نیست ." (تولستوی)

 

 

 

نوشته شده توسط رها در 11:12 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
چند توصیه

سلام . ما انسان ها ممکنه اطلاعات زیادی در موارد مختلف داشته باشیم و مطالب زیادی رو بدونیم ، اما همیشه نیازمند یادآوری هایی هستیم . بنابراین با اینکه می دونم ممکنه مطالبی که اینجا میارم براتون تکراری باشه اما بازم من باب یادآوری ، خوندنش ضرری نداره :

۱-به خاطر داشته باش که عشق های سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردن ها و ریسک های بزرگ محتاجند.

۲- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

۳- این سه میم را همواره دنبال کن:

۳-۱- محبت و احترام به خود را

۳-۲-محبت به همگان را

۳-۳-و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

۴-به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

۵- اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول ، آن قواعد را بیاموز.

۶-به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

۷- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفت آن خطا بردار.

۸- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

۹- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها وانگذار .

۱۰- به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

۱۱- شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی...

۱۲-زیرساخت زندگی شما، وجود فضایی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

۱۳-در مواقعی که از محبوب خویش دلخور هستی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

۱۴-دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.

۱۵-با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

۱۶-سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

۱۷-بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

۱۸-وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین چیزی را به دست آورده ای.

۱۹-در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن...

.

نوشته شده توسط رها در 14:1 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نهم فروردین 1388
امید

در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی ، بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما  دومی باید طاقباز می خوابید و اجازۀ نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده‪هایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد ازظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.   او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور  و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود. روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.

یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به  کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد،  اما... تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!! چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا   وصف می کرد؟  پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند...

نوشته شده توسط رها در 11:50 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
گذر عمر
چه زود گذشت!

چه زود میگذره!

همین پارسال بود که توی همین ایام این جمله رو میگفتیم و از همه می شنیدیم...

نه ، هر سال اینو می شنویم و میگیم و حسرت میخوریم که یک سال دیگه از عمرمون گذشت...

اما جالب اینجاست که با همۀ تعجب و حسرتی که داریم (البته شاید بخاطر کارهایی که فرصت انجامش رو از دست دادیم) بازم برای این گذر عمر اینجوری دست و پا می زنیم و لحظه شماری می کنیم!!!

اول هفته که میاد بجای اینکه قبراق و سرحال اون رو شروع کنیم با کسالت و خستگی میریم سر کار و هر روز انتظار آخر هفته رو می کشیم که به تعطیلات برسیم بدون اینکه حتی برای اونم برنامۀ خاصی داشته باشیم و دو باره روز از نو و روزی از نو...

چی به سر ما اومده؟

به کجا رسیدیم؟... و چی شد که به اینجا رسیدیم؟

همیشه این سؤال برام مطرحه که آیا نسلهای قبل و قبل تر هم اینجوری بودن یا این معضل دورۀ کنونیه؟

البته شنیده بودیم و می دونستیم که هر چی زندگیها ماشینی تر بشه این مشکلات هم بیشتر میشه اما من فکر می کنم ما چون عادت داریم همیشه برای کم کاریها و کوتاهیهامون دلیلی بتراشیم و مقصری پیدا کنیم ، غفلتها و بی ایمانی ها و بی عاطفگیهای خودمون رو به گردن ماشینیزم و ... میندازیم ، مگر نه اینکه اتوماسیون اومده تا در خدمت انسان باشه؟ مگر نه اینکه پیشرفت های صنعتی و ... باید به تمدن بیشتر انسانها کمک کنه؟ پس ما را چه شده؟

ای کاش با خودمون قرار بذاریم هر سال و بلکه هر روز رو که آغاز می کنیم و در واقع به سمت خط پایان شتاب می کنیم به اون چیزایی که پشت سر گذاشتیم و اون چیزایی که پیش رو داریم بیشتر فکر کنیم.

بهرحال خواسته و نا خواسته مشمول لطف خدا شده و به این دنیا پا گذاشته ایم و شاید تا آخر هم علت خیلی چیز ها برامون مشخص نشه اما حالا که هستیم سعی کنیم به شکل خوبی باشیم و اون روز که دیگه نیستیم اسم و یاد و خاطرۀ ما بخوبی آورده بشه...

پس :

 ای تغییر دهندۀ دلها و دیده ها

ای تدبیر کنندۀ شب و روز

ای دگرگون کنندۀ رفتار و حالتها

حال ما را به بهترین حالات دگرگون کن

پیشاپیش ، سال نو بر همگان مبارک

" خداوندا ! تقدیرم را زیبا بنویس . کمک کن آنچه تو زود خواهی ، من دیر نخواهم و آنچه تو دیر می خواهی من زود نخواهم . " (زنده یاد دکتر شریعتی)...

 

نوشته شده توسط رها در 12:53 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
خدا
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود؟

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود؟

یا رب اندر کنف سایۀ آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود؟

 

 

نوشته شده توسط رها در 15:34 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
عشق

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه "
پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست .
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند .
پيرمرد با اندوه  گفت : خيلي متأسفم  او آلزايمر دارد ، چيزي را متوجه نخواهد شد . او حتي مرا هم نمي شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او
چه کسي است !...

 

 

 

نوشته شده توسط رها در 15:31 | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهارم اسفند 1387
خلوت دل
شبی خلوت نمودم با دل خویش

بگفـتـــم مـن به او درد دل ریـش

که ای منــزلگه ترفنـد و تدلیـس*

چـــراگـاه هـمــه یـاران ابـلیــس

چرا در کشـمکشهای دل و دین

پیـاپــی رفته ای یکسر ره کین

کمیــن کـردی تو زیـر هـالـۀ حــق

سپس رخ تافتی ازآن به ناحق

به من گفتـا خرد "ایمان بیاور

که در بحررضا باشی شناور"

تو گفتی"نیکی و ایمان کدامست

بکن مستی که دنیا بی دوامست

خدا و مذهب و علم و عمل چیست

بجز شادی و بی قیدی دگر نیست

چراغ عقل و ایمان خانه سوزست

ببـر لذت که دنیا این دو روزست"

زبان بگشود و پاسخ اینچنین داد

دل ویـرانگــر و آن دشمن  داد*

که "ای گمگشته در راه پلیدی

به جان رسوایی گیتی خریدی

به هنگام جوانی مست گشتی

به کام موج افکندی تو کشتی

به پیری نیز چندی سست بودی

به آغوش خمـودی ها غنودی

بنائی را که خود ویرانه کردی

بساز اکنون اگر مردان مردی"

سروده شده در تابستان ۱۳۶۹

*تدلیس : فریب و نیرنگ

*داد : دادگری و عدالت

 

 

 

نوشته شده توسط رها در 11:59 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
بدون شرح
 

 من از آنچه نمیدانید نگرانی ندارم ولیکن باید دید آنچه را میدانید چگونه به کار میبندید
(رسول اکرم ص)

 

 هر چه فکر شما بزرگ باشد به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام میگذارید
(پاسکال)

 

 اگر خدا را میان انسانها نیابی در میان ستارگان هم نخواهی یافت
(لاواترا)

 

نوشته شده توسط رها در 15:23 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
خاتمی می آید
 

آب زنید راه را ...

 

 

               ... می آید ...

نوشته شده توسط رها در 19:16 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
گریزانم
من از دنیا گریزانم

من از مردم گریزانم

بسوی کعبه بیتابم

بسوی آن حقیقت خانه ای

کاندر دل "ظلمت" نمایان است

من از دنیا و این ظلمش گریزانم

من از نامردمی ها قصه ها دارم

                              *

من از نوروز هم بیزارم

که می بینم مادری

کودک خوش باور خود را

به امید کادوهای عمو نوروز

در خوابش کند اما نمی داند که آن طفل سبکبال

چه رؤیاها تا بامداد در خوابش نمی بیند

ولی فردا عمو نوروز در خواب است

                             *

من از این دلقک شوخ و مزیح سیرک بیزارم

چو بینم در پس آن چهرۀ خندان

یکی صورت نمایان می شود با هاله ای از غم

و پشت آن نقاب شاد و پر مهر

رخی پیدا شود پر حسرت و محنت

                             *

من از آینه بیزارم

که "ما" را طبق میل "ما" نمایان می کند

اما نشان سیرتش قادر نمی باشد

من از زهد و ریا هم قصه ها دارم

و اینک در دل خود غصه ها دارم

                              *

سروده شده درزمستان ۱۳۵۵

                                                

نوشته شده توسط رها در 14:45 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم بهمن 1387
سفر
سفری می باید تا ز "خود" وارستن

بت "من" سوختن و به "صنم" پیوستن

سفری همره "دل" ، به تمنای "نگار"

تن به "جان" باختن و به "فنا" دل بستن

سروده شده در تیر ماه ۱۳۷۵

نوشته شده توسط رها در 15:38 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم بهمن 1387
خدا و شیطان

 استاد دانشگاه با این سؤال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا "خدا" همۀ موجودات را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانسته ثابت کند که عقیده به مذهب ، افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سؤالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سؤالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سؤال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا , سرما وجود ندارد .  مطابق قانون فیـزیک چیـزی که ما از آن به سـرما یاد می کنیم در حقیقت ، نبودن گرماست. هر موجود یا شیء را وقتی که انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد ، می توان مطالعه و آزمایش کرد و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شیء ، انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."  شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن است که بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضـر نبیند ، مثل سـرما که وقتی اثری از گـرما نیست ، خود به خود می آید و تاریکـي که در نبـود نور می آید.


آن مرد جوان يا شاگرد تيز هوش كسي نبود جز " آلبرت انیشتین " !

 

نوشته شده توسط رها در 9:19 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم بهمن 1387
پند لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت :

ای فرزند،  من در زندگی چهارصد هزار نکته آموختم و از آن ۸۰۰ نکته را انتخاب کردم

و از آن ۸ نکته که به نظرم افضل و اهم بقیه بود انتخاب کردم و آن این است :

دو چیز را هرگز فراموش نکن : 

     " خدا " را و "مرگ" را .

دو چیز را همیشه فراموش کن :

    نیکی تو به دیگران را و

 بدی دیگران نسبت به خودت را .

و چهار نکته زیر را بیش از پیش مراقبت کن :

-بر سفره ای وارد شدی ، شکم نگهدار

 -بر مجلسی وارد شدی زبان نگهدار

-بر خانه ای وارد شدی چشم نگهدار

 - بر نماز وارد شدی دل نگهدار

 

 

نوشته شده توسط رها در 10:46 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سی ام دی 1387
به کدامین گناه؟
به کدامین گناه ...؟

 

 

 

 

...

نوشته شده توسط رها در 20:59 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
اندیشۀ من

چند روز پیش همینطور که داشتم دفتر شعر و خاطراتم رو ورق میزدم بعضی از دستنوشته هام که مربوط به سال ها پیش هستند یعنی زمانی که من دانش آموزی بیش نبـودم ، خیلی فکرم رو مشغول کرد. یاد دغدغه های سنین نوجوانی خودم افتادم و ناخودآگاه مقایسه ای در ذهنم شکل گرفت با دختران نوجوان امروزی . نمی دونم این تفاوتی که حس می کنم به خاطـر شرایط خاص اون دوره بود یا حسـاسـیت های بیش از حد من در امور اجتماعی؟ شاید هم متناسب با شرایط روز خیلی نشه اینطوری تفاوتی قائل شد اما جالب اینجاست که احساس می کنم در بعضی موقعیت ها شاید حتی به بهانۀ "قتل عام در غزه" یا هر مسئلۀ اجتماعی ناراحت کنندۀ دیگه ، هنوز هم همون حس و حال و هوا رو دارم مثل نوشته ای که در دی ماه 1356 نوشتم :

من مینگرم ... به چه چیز ؟ .... کس نمی بیند !

من می اندیشم ... اما به چه ؟ .... کس نمی داند !

و من می گریم ... بر چه ؟ .... هیچکس نمی داند !

لیک خود می دانم که ...می نگرم به

سیاهی ها در دل سپیدی و به سپیدی های درون تباهی

به سیاهدلان میان پاکدلان و به زیبادلان محبوس در چنگال عفریت بددلی و نا زیبایی

به آنجا که افسانه های خوشبختی را خوانده و سرودهای رهایی را می سرایند

به سرزمینی که پرتوهای حیاتبخش خورشیدش اشاعۀ امید و پایمردی می کند

به آن گلی که همواره در حال ریشه دوانی در اعماق خاک آلود ماست

به امید ، استقامت ، حقیقت .

من می اندیشم

به ماتم دل غم زدگان

به نقاط ضعف عقیدتها و به مسخرگی انسان دوستی انسان نماها

به سرزمین بطلان باطل

به " او " که امید داد و قدرت

بیان داد و ادراک

صلح داد و نیکی

و به "او" که زیبایی داد و بذر تنفر از زشتی و مبارزه با آن را در بطن ما کاشت .

... و من می گریم

بر شیوع باطل و کتمان حقیقت

بر بی هدفی این دلقکان در سیرک زندگی

بردروغ بی ریایی ریاکاران

بر خواب های خرگوشی و به مرگ تدریجی

و ... شاید حتی به دروغ اشک های خود و تظاهر خنده هایم

لیک باز هم هیچکس نمی داند ...

 

 

 

نوشته شده توسط رها در 14:38 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم دی 1387
یاد نینوا

ساقـی امشب باده از خون جگر داری مرا

یاد سقای "حسـین" و "نینـــوا" آری مرا

*

زارو گریان،لنگ لنگان می روم مستانه ره

تا کدامین جرعه بخشد رنگ هشیاری، مرا

*

سروده شده در ۱۶/۱۰/۸۷ 

نوشته شده توسط رها در 15:59 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم دی 1387
زندگی

زندگی چیست حبابی بر آّب                گذرد عمر چه بیدار چه خواب 

زندگی  زورق  نیکی  و  بدی                گه  به  امواج  بلا  در  گرداب 

*

زندگی  دفتری  از  روزنه ها                  زندگی  هر ورقش خاطره ها

زندگی عشق وسرودهجران                 که  سرایند ز غم ، زنجره ها

*

زندگی سوختن وساختن است          رخش خودتا به هدف تاختن است

زندگی  در  خم  ابروی  " نگار "           ترک سر کردن و جان باختن است

*

زندگانی به  "می عهد الست"            قطره از" بحر بقا"  داشتن است

زندگی چیدن گل از رخ دوست            بوسه بر"جام فنا "داشتن است

*سروده شده در زمستان ۱۳۷۱ *

نوشته شده توسط رها در 10:56 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم دی 1387
روز آخر
نوشته شده توسط رها در 10:25 | | لینک به این مطلب